ســــــــــــــــــــــــــــــــــلام ســـــــــــــــــــــــــــــــــلام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
به به دوسای خودم خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بادرس و مقشا
(هههههههه)چی کارا میکنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ملیکا اومده
چی چی اورده
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ههه نخود وکیشمیش با صدای چی؟؟؟؟؟؟؟
صدای زنگ مدرسه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سلام به بروبچ قدیمیه خودم
!!خوش میگذره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟امروز اومدم تا به وب یه حال دیگه بدم
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اول از همه میخوام از مدرسم بگم!!!!!!!!!!!!!!!!!
3طبقه داره قد قوطی کبریت
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!کلاساش که یکم رو به بالا رو به خرابیه حوصلم سرمیره توکلاساش واقعا
(البته من همش اون ته کناره سنگا خوابم)
!!!!!! انگار زلزله 20 ریشتری زده!!!!!!!!!!!!!!!!
حیاطش .....................ااااااااااااااااممممممم والا چی بگم هیچ چیز که این حیاطو بتونم باهاش مقایسه بکنم به ذهنم نرسید!!!!!!!!!!

دبیراش که به دبیرای قائمیه گفتن زکی
!!!!!!!!!یکیشون مقنعه میزنه از بالا تیز تیزه
!!!!!!!بالای مقنعتون دست بزنید؟!!!!!
همینجورکی!!!!!!!!!دوهزاریتون افتاد؟؟؟؟؟
!!!!کلا از صورتش دماغش پیداش
!!!!!!!!!!!!!!اونم سوراخاش!!!!!!
خخخخب از این معلما بریم بیرون که از همشون حالم بهم
...........
.خوره!!!!!!!!!!!!!
بریم سردوسام کلی دوس باحال دارم
!!!!!!!! پنج شیش نفرن خیلی باهم صمیمی شدیم به همین چن روزه
!!!!!
باحال ترینشون زهرا جونیه بزن به افتخارش
!!!!!!!بعد معصومه(دوس نداره اسمشو
)!!که مابهش میگیم نیکو
!!!بعدم حاجروجمشیدی بهرام
(دختره!)!!!!!!
ولی به پای بروبچ سوم
نمیرسن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!راسی امروز تولد زهراس
دعوتم کرد اما مامیم نذاشت خیلی دلم گرفته!کلی باهم
کردیم!!!!!
بعد 5 شنبه تولد نیکو
جونمه!!!حتماَ میرم!!!!!
تـوجه 



تـوجه
از دختران وپسران خواهش میکنم که نظراشونو بذارن خواهش نظربدید؟!!!!!!!!!!آخه...................نه نمیگم تا نظرندید
ازطرف ملیکا جونتون بـــــــــــــــــــــــوســـــــــــــــــــــــــــــــ
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای
میرم مدرسه... میرم مدرسه...جیبام پره فندق و پسه...جیبام پره فندق و پسه
اه دوباره ماه مهر اومد و ما باید بریم مدرسه![]()
هیچکدوم از ما5نفر هم با هم نیستیم البته به غیر از ملی و زهرا![]()
یادش به خیر پارسال روز اول مدرسه ما سومی ها به جای اینکه خوش حال باشیم هممون ناراحت بودیم![]()
چون کل گروه های دوستی رو از هم جدا کرده بودن و هر کدوم رو توی یه کلاس گذاشته بودن![]()
این کار رو هم فقط برای ما انجام داده بودن نه برای دومی ها و نه اولی ها![]()
به خاطر همین بعضی بچه ها هم داشتن گریه می کردن![]()
من یکی که خیلی ناراحت بودم،چون از دوست صمیمیم جدا شده بودم![]()
ولی هر چی بود گذشت و باعث شد که ما بیشتر با هم آشنا بشیم![]()
البته من و زهرا و فائزه قبلا هم توی کلاس هم بودیم![]()
ولی امسال دوستای گل دیگه ای مثل فریده و ملیکا پیدا کردیم![]()
عاشقی یاد گرفتنی نیست
هیچ مادری گریه را به کودکش یاد نمی دهد
عاشق که بودی
دست کم
تشری که با نگاهت می زدی
دل آدم را پاره نمی کرد
مهم نیست
من که برای معامله نیامده ام
اصل مهم این است
که هنوز تمام راه ها به تو ختم می شوند
وتو در جیب هایت تکه هایی از بهشت را پنهان کرده ای
نوشتن
فقط بهانه ای است که با تو باشم
اگر چه
این واژه های نخ نما قابل تو را ندارند
سلام دوستای گلم.خوبید.منم برگشتم.جاتون خال خیلی خوش گذشت.دلم براتون تنگ شده بودا.ممنون از نظرات قشنگتون که منو دلگرم میکنن.
این شعرم یه دوست خیلی عزیز برام میل کرده بود منم تقدیمش میکنم به تمام عاشق های دنیا که از عشقشون دلگیرن.نظر یادتون نره.دوستون دارم
سلـــــــــــــــــــــام به همه جیگیلیای خودم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خوشید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چه خفرا؟؟؟؟؟؟؟؟
امروزگفتم یه آپی بکنم برای یه تفلد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
حالا تفلد کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
معلومه دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!تولد خود گلم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نمیخواید تبریک بگید
البته امروز نیستا 24مه امّـــــــــــــــــــــــــــامن جلوحلو گرفتم تا وقت کنید کادو برام بگیری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
نه دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!کیک باخودمه!!!!!!!!!!!!!!
اینم بندم که خیلی ذوق زده شدم!!!!
حالا تفلدمو تبریک بگید!!!!!!!!!
اخیش گلم!!!!!!!!!!!!!!!!!!چقدرتوبانم!!!!!!!!!!!!!!!ممنونم!
اینم کــــــــــــــیک تفلدم!!!!!!![]()
نوش جانتون!!!!!!!!!!!!!!!خوش بگذره بای بـــــــــــــــــــــــایـــــــــــ
اینم اپ جدید
سلام حالتون چطوره؟ببخشید که دیر به دیر میام.از روزی که اولین اپ و گذاشتم تا امروز مسافرت بودم.
جاتون خالی خیلی خوش گذشت.واما یه خبر که هم خوبه و هم بد.
قراره پس فردا دوباره برم مسافرت وبدیش اینه که نمیتونم اپ جدید بذارم اما خوبیش اینه که دارم میرم مشهدجایی که عاشقشم
ودوست دارم همیشه اونجا باشم.اونجا محل ارامشه.
میرم برا همتون دعا میکنم.تازه بعدشم میرم تهران.دیگه نمیدونم کی برمیگردیم.خنده داره نه؟
امیدوارم از دستم ناراحت نباشید دوستای گلم.خدا حافظ
آخرین جرع? این جام
همه میپرسند :
چیست در زمزم? مبهم آب؟
چیست در همهم? دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید،
روی این آبی آرام بلند،
که تو را میبرد اینگونه به ژرفای خیال؟
چیست در خلوت خاموش کبوترها؟
چیست در کوشش بیحاصل موج؟
چیست در خند? جام؟
که تو چندین ساعت،
مات و مبهوت به آن مینگری!؟
ـ نه به ابر،
نه به آب،
نه به برگ،
نه به این آبی آرام بلند،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،
من به این جمله نمیاندیشم.
من مناجات درختان را، هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد،
نفس پاک شقایق را در سین? کوه،
صحبت چلچلهها را با صبح،
نبض پایند? هستی را در گندمزار،
گردش رنگ و طراوت را در گون? گل،
همه را میشنوم
میبینم.
من به این جمله نمیاندیشم!
به تو میاندیشم
ای سراپا همه خوبی،
تک و تنها به تو میاندیشم.
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم.
تو بدان این را، تنها تو بدان!
تو بیا
تو بمان با من، تنها تو بمان!
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند.
اینک این من که به پای تو درافتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز،
تو بگیر،
تو ببند!
تو بخواه
پاسخ چلچلهها را، تو بگو!
قص? ابر هوا را، تو بخوان!
تو بمان با من، تنها تو بمان!
در دل ساغر هستی تو بجوش،
من همین یک نفس از جرع? جانم باقیست،
آخرین جرع? این جام تهی را تو بنوش!
استاد فریدون مشیری
من یکی که عاشق شعراشم از بس قشنگن.راستی شعر قبلیم ازاستادفریدون مشیری بود
امیدوارم بپسنید.نظر یادتون نره
بی تو، مهتابشبی، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخان جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه، محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشوشه ی ماه فروریخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی
ـ «از این عشق حذر کن
لحظهای چند بر این آب نظر کن
آب، آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!»
با تو گفتم: «حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم . . .»
باز گفتم که : «تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم،
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت . . .
اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کُنی دیگر از آن کوچه گذر هم . . .
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !
تقدیم به گلی که عاشقانه دوستش دارم
واما سلام به دوستای گلم.من فائزم و خیلی خوشحالم که به اعضای این گروه پیوستم. واز تمام دوستام ممنونم که به من اجازه دادندحرف دلم را بنویسم.
امیدوارم مطالبی که میذارم نظر شما را جلب کند.
نظر یادتون نره .بازم همین جا از فاطمه ,فریده ,ملیکا و زهرا تشکر میکنم.
سلام دوستای گلم ،من فاطمه هستم و اومدم که دوست جدیدمون رو بهتون معرفی کنم.
از امروز فائزه هم به جمع ما 4 رفیق می پیونده.
اونم با ما همکلاسی بود و لحضات خوشی رو در کنار هم گذروندیم.
و قراره که در نوشتن خاطراتمون از مدرسه به ما کمک کنه.
شما هم با نظراتتون کمکش کنید.
فائزه جونم منم ورودت رو به جمع وبلاگی ما خوش امد می گم.
سلام دوستای گلم.
خوبین؟چطورین؟چرا هیچکدومتون نیستین نامردا؟دلم براتون تنگیده.خبریه من نمی دونم؟![]()
زهرا که کلا بی خیال ما و وبلاگ شده![]()
منم به خدا تا حالا که آپ نمی کردم درگیر بودم و آپم نمیومد![]()
فریده هم که از اول ماه رمضون تا حالا آب شده رفته زیر زمین![]()
یه ملیکا بود که از همه بیشتر شور و شوق داشت که اونم کم پیدا شده![]()
![]()
دلم هوای زنگ تفریح های مدرسه رو کرده،
آخه شما که نمی دونید زنگ تفریح های ما چطوری بود.
ما که سر کلاس بودیم تا زنگ می خورد،بچه ها طبق عادت یک بزن و بکوبی راه می انداختن
که هر کی میومد اونجا
فکر می کرد یه پارتی خفن رفته نه مدرسه.
البته این بچه هایی که گفتم فقط گروه ما نبود بلکه کل بچه های کلاس بودن به لا استثنا.
هرکی مشغول یه کاری بود.هممون در کنار اینکه وسایلمون رو جمع می کردیم مشغول های وهوی هم بودیم.
یه سری دست می زدن،یه سری دیگه فقط هوووووووووو می کشیدن که منم جز اونها بودم 
و سه چهار نفر از بچه ها هم که خیلی خوب بلد بودن روی میز بزنن رو میز می زدن علی الخصوص سمانه.
چون کلاس ما آخر هر زنگ دست زدن کارش بود و عادت فراموش نشدنی داشت،
بعضی از بچه های کلاس های دیگه هم به کلاس ما میومدن.
خلاصه انقدر سر وصدا می کردیم
که معلم بیچاره با قیافه ی عبوس و نچ نچ کردن ،
تند تند وسایلش و دفتر نمره را برمی داشتن و از کلاس ما پا به فرار می گذاشتن.

البته خیالمون هم از بابت مدیر و معاون راحت بود 
چون کلاسممون طبقه سوم بود و امکان نداشت که صدای جیغ و هورا هامون تا دفتر بره.
ولی با این حال یه بار معاونمون می خواست یه چیزی به بچه های کلاس بگه که از قضا آخر زنگ به کلاس ما رسید 
و وقتی هم که دید ما داریم جیغ می کشیم عصبانی شد
و به دبیرمون گفت برای همشون یه دونه منفی بزار 
یه بار دیگه هم که من سر کلاس نبودم اینطور که بچه ها گفتن مدیرمون صدارو شنید و اومد سر کلاس.
اون موقع هم که زنگ آخر بود تا بچه ها مدیر رو دیدن پا به فرار گذاشتن و کلاس در یک ثانیه خالی شد 
و فردا هم سر صبحگاه گفت که بچه های کلاس یاسمن6 نمی تونن به اردو بیان
که خدارو شکر کل اردو کنسل شد.

«زهرا که فعلا نیست.فریده و ملیکا لطفا شما توی این وبلاگ بترکونید»![]()

به میهمانی بزرگی دعوت دارم ومیخواهم بهترین لباس هایم رابرتن کنم
میخواهم ازهمیشه بهتروبرترباشم....
مهمانی.میهمانی عشق است وماهمگی دعوت داریم....
میهمانی خوبیست من که دوسش دارم همینکه هنگام سحر باعشق خواب هارا کنارمیزنیم وبرمیخیزیم ونان وخرمایی که میخوریم وبعد بانگ الله اکبراست که درفضای کوچه مان پرمیشودوما وضوی عشق میگیریم
ونمازمیخوانیم....
روزمان شروع میشود....دنبال لقمه نانی حلال میدویم وحتی سرسوزنی احساس گرسنگی وتشنگی نمیکنیم....
اینهاهمه لطف پروردگارست که به ماعنایت کرده مارابه میهمانیش دعوت کرده...
ومابایدشاکرباشیم برای این لطف بزرگ.....
دست هایت رابالابگیروارام بگو
خدایا شکرت...
میشنود.باورکن...هرچقدر هم که ارام باشد
لطف پروردگار راببین همینکه تورا به میهمانیش دعوت کرده وسرسفره اش جایی برای تو بازکرده بزرگترین لطف است وتوبایدشاکرباشی...
نویسنده:خودم
پی نوشت:
ببخشیدمیدونم زیادمتنم جالب نیس ولی روزه ام حوصله نداشتم زیادفک کنم...
اگه نظرنزارین خودم باچوب میوفتم دنبالتون.......
نظر بزاریییییییییییییییییییییییییییییینننننننننننننننننننننن...........
یه مشکلی دارم سرسفره های افطارتون دعام کنید.....
فعلا....
سلام......
اینایی که امروز میخوام براتون بگم برای ماها خیلی خیلی خاطره ست یعنی درحدانفجار ماسراین موضوع ها خندیدیم وخوش گذروندیم....
مایه دبیر ریاضی داشتیم به اسم (ف)وااااای........درحد لالیگا این ظایع بود این دبیره خیلی احساس باکلاسی میکرد درضمن یه کمی که نه خیلی خشن بود حدودا چهل ساله.ترشیده.(هههههههههههههههههههه...)موهاشو پف میداد بعد مقنعشو میکشید عقب ازاونجایی که مقنعه اش تنگ بود لپاش میوفتاد بیرون یه چیز خیلی ظایع ایی اصلا تو مغزتون نمیتونین تصورشو بکنین حتی....
نمیدونین چه صدایی داشت.چه جوری بگم؟یه چیزی ته مایه های صدا کلفت تو دماغی بلند....هروقت میخندید شیشه ها ترک برمیداشتن....هههههههههه(نه دیگه دراین حد ولی صداش بلندبود)البته اون یکی از بهترین دبیرهای ریاضی بود
از خصوصیات زیبای ظاهری اش این ازقلم افتاد یکی از دندون هاشم افتاده بود که وقتی میخندید بدجوری تو ذوق میزد...بدجوری....
حالا میریم سراغ خاطره....
یه روز صبح که خیلی کسل بودیم با بروبچ(توی این خاطره نه زهرا هست نه ملی وفاطمه من بایه سری دیگه از بچه ها بودم....به هرحال)بعد فکرشو بکنین بااین کلاس داشتیم هممون از ته دل داشتیم اوق میزدیم درحدلالیگا...یه سری از بچه های بسیار بسیار دلیر وقهرمان کلاسمون که مابهشون افتخار میکردیم تصمیم گرفتن پا. دست هرچی بزارن لای در....(مال دبیر رو ها....نه خودمون)خلاصه یکی از بچه ها رفت دم در وایساد کشیک بده هروقت اومد خبرمون کنه
تا اینکه لحظه ی موعود فرارسید......
دوتااز بچه شروع کردن دویدن تا(ف)دروباز کرد رفتن سمت در تا این اومد بیاد تو.....
یکی از پاهاشو تازانو گذاشته بود داخل کلاس بقیه ی هیکلش اونطرف در یکیشون(بچه ها)هلش داد اینم همینطور بهت زده نگاه میکرد داشتیم از خنده میمردیم....نفردوم(بچه ها)سریع پشت سرش رفت ودر رو محکم پشت سرش بست...واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای...
پای این موند لای دررررررررررررررررررررررر................ههههههههههههههههههههههههههههههههههه
چقدر دلمون خنک شد اینقد اذینمون میکرد که مجبوربودیم از این بلاها سرش بیاریم.....
خداوکیلی خیلی حال داد
اه اه اه...چندتااز این بچه مثبت ها دویدن سمتش خانم چیشد؟؟خانم چیشد؟؟؟این همینطور اه و ناله میکردبعد داد زد نماینده کلاااااااااااس....
از شانس بد بنده نماینده بودم رفتم پیشش
-هههه....خاک برسرم خانمممممممممم چیشیدین؟؟؟بی ادبن بسکه این بچه ها....بی تربیتا(یعنی واقعا خدایی بود خندمو نگه داشته بودم)
دبیر:فریده سریع برو خانم ش...... رو بیار(معاونمون)
-چشم.چشم.خانم میخواین براتون اب قندبیارم
- بروووووووووووووووووووووووووووو
منم دویدم سمت راه پله هااونجا بود که از خنده منفجر شدم
بعدش که خندم تموم شد رفتم سراغ معاونمون جلوی اینه یکم قیافمو مضطرب کردم چندبارمحکم زدم تو صورتم که مثلا سرخ شه انگار که خیلی ترسیدم بعد شروع کردم نفس نفس زدن
رفتم پیش معاونمون
-خانم ش......-خانم ش.......
-چیشده فریده؟؟؟
-خانم ف....
- چی؟؟؟خانم ف.....
(چقد حال میدارم بهش استرس وارد کنی چون کلا ادم استرسی بود)
-دوتااز بچه ها داشتن دنبال هم میدویدن یه دفعه بی هوا ایشون اومدن تو کلاس بچه هاهم درو بستن پای ایشون موند لای در...
معاونمون دودستی زد توسرشو گفت:این دیگه چه ماجرایی اول صبحی خدایاااا....حالا کی میخواد بره پیش خانم ف....
منم گفتم:ا...خانم گفتن که شما بامن بیاین بریم بالا
(دراین حد این دبیره وحشتناک بودها حتی معاونمون هم میترسید ازش چه برسه به ماها)
دیگه بقیشو بیخیال که این دبیره تا دوجلسه نیومد سرکلاسمون واون دوتا رو تادوهفته سرکلاس راه نداد با وساطت مدیرمون اومدن بعد تا دوماه برای بقیه دبیرها وبچه این ماجرا رو تعریف میکرد ومیگفت:این بچه ها تربیت ندارن....بگذریم
حالاتوی یه اپ دیگه تعریف میکنم این چقد مارو اذیت میکرد
پی نوشت:
شاید بعضی ها بگن چقد غیبت کرد ولی اینا غیبت نیس چون شما اونو نمی شناسین..
راستی اون خودش گفت اگه پشت سرم حرف زدیم یا مسقرم کردین حلال میکنم
نظربزارینننننننننننننننننننننن............
راستی وبلاگ خودم اپه توی لینک ها هستش به اسم همون فریده سربزنید خوشحال میشم....
سلامممممممممممم..........
بعداز مدتی اومدم پیشتون گفتم اخه دلتون برام خیلی تنگ میشه دیگه(اعتماد به نفسم درحد تیم ملیه)
راستش خیلی دلم گرفته اما وللل!
خوب حالا بریم سرکارمو.........!!!!!!!!!
3-(خ)وووااااااااای خیلی مزخرف بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!لهجش که محشر بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
قیافش حرف نداشت چشمانی درشت ابروهای کمونی بینی عروسکی وسربالا ودندانش مثل صدف بودولبانی قلوه ای قدی بلند و
چهارشونه ومتولد ناف تهرون بو(ای دروغگو هکش چاخان بود دقیقا برعکس)!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
راستی یه چیززی هست که باید بگم ماها روهم 8 ،7 نفر بودیم میزهای اخر!!!!!!
زنگ (خ)خیلی خوش میگذشت.............ماهمگی از میز فریده میزهامونو میکشیدیم جلو تا بریم کنار دبیر عزیزمون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
4-(ف)وای عشق فری جونم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
کلا بحثمونو راجع به ایشونه!
یه بار میره صفاییه(پیرزنو چه به این کارا!!!!!!!)
تویه مغازه میگه قیمت این چنده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یارو میگه:3،5 !!!!!!!!
(فامیلیشو میگه اونم به مرده!!!!!!!!!!!!!!!عجب دوره زمونه ای شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)میگه منه (ف)میدونم قیمتهه این چنده جنسشو
میگم اخر وقتی از مغازه میاد بیرون دسته خلیه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تازه کلی داستان رجع به ایشونه دکه فریده جونم تعریف میکنه................................................................
تا دیداری بعد خداحافظ گلهای من.........................
بوووووسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
| Design By : Pichak |




















